محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

67

اكسير اعظم ( فارسى )

پس اگر در نوبتى عرق يا اسهال عارض شود و نوبتى كه بعد او باشد در شدت مثل اولى و يا فوق آن بود استفراغ به سبب كثرت ماده باشد نه به سبب قوت طبيعت بر دفع ماده و مرض گواهى دهد به طول مدت و گاهى شناخته مىشود از جهت نضج و ضد نضج چنانچه در وقت ابتداى كلى ذكر نموديم و مثلًا چون نفث به اندك نضج يا بول كه در آن غمامه باشد ظاهر گردد پس آن اول تزيد باشد بعده اگر آن يا ضد آن كثرت نمايد پس آن منتهى باشد . و ايضاً چون نضج يا خلاف او به سرعت او نفث يا غمامه ظاهر شود بدانند كه منتهى قريب است . و اگر تأخير نمايد بدانند كه منتهى بعيد است و اما شناخت اوقات جزئيه پس وقت ابتداى نوبت هنگامى است كه در آن نبض منضغط و فشرده گردد و معنى او در علامات حميات عفنى معلوم شود و او آن است كه در حركت او نوعى فتور و ضعف و صغر و بطو ظاهر شود و رنگ دست و پا ميل به تيرگى نمايد و اطراف سرد گردد خصوصاً طرف گوش و بينى تا وقتى كه در آن انتشار حرارت ظاهر گردد و گاهى همراه ابتدا تغير رنگ و كسل و غم و بطوى حركات و سبات و استرخاى پلك و ثقل كلام و قشعريره ميان هر دو شانه و پشت مىباشد و گاهى در ابتدا لرزهء قوى و گاهى سيلان آب دهن و اختلاج صدغين و طنين گوش و عطاس و كشيدگى اعضاى بدن عارض مىشود و در وقتى كه قوت بيشتر ضعيف مىگردد آن ابتدا و انتها است و وقت تزيد نصف اول آن وقتى است كه نبض در ظهور و عظم و سرعت شروع مىنمايد و حرارت در جميع بدن به تساوى منتشر مىگردد و نصف اخير آن وقتى است كه هميشه آن حرارت منتشره به استوا در تزايد باشد و وقت انتها وقتى است كه در آن حرارت و اعراض به حال خود باقى باشد نه ناقص و نه شديد و نبض عظيم‌تر از آنچه باشد و سريع‌تر و متواتر بود و وقت انحطاط زمانى است كه در آن اعراض ابتدا به نقصان كنند و نبض به اعتدال و استوا شروع نمايد بعده بدن در آن به عرق آغاز كند و به اقلاع مؤدى گردد و بسيار باشد كه نزد موت حالت مثل انحطاط عارض شود و گويا كه مريض اقبال به صحت نمايد و لازم است كه بدين اشتغال ننمايند بلكه شناخت حال نبض كنند كه آيا عظيم و قوى است يا ضد آن زيرا كه عظم و قوت دلالت بر بقاى قوت و اعتدال دارند و صغر و ضعف بر قرب موت . و چون صلاح خود در آن بينى كه بزنيم براى تو مثلى يعنى بيان نمايم مثالى از اوقات جزئيه اربعه غب پس تأمل بايد كرد كه در غب اندر اكثر احوال قشعريره ابتدا كند بعده سردى و لرزه پس لرزه ساكن شود و سردى كم گردد و در گرم شدن آغاز نمايد بعد از آن گرمى مستوى شود و تا اين هنگام زمانهء ابتدا باشد بعده گرمى زياده گردد و اين زمانهء تزيد بود پس گرمى بايستد و آن منتهى باشد بعد از آن گرمى شروع به نقصان نمايد تا آن‌كه منقلع گردد و اين زمان انحطاط است . و بدانند كه مدت مرض طول مىكند يا به جهت كثرت ماده و يا به سبب غلظت و يا برودت آن و گاهى بر طول مدت مرض فصل بارد و بلد بارد ضعف حرارت غريزى و درشتى جلد و تنگى مسام اعانت كند و ديگر اسباب طول مرض در علامات طول مرض مسطور گردد . ابو سهل گويد كه وقت ابتداى تب وقتى است كه در آن اندر بدن اضطراب و اثر از مرض ظاهر شود و از اين وقت تا آن‌كه ظاهر شود چيزى از علامات نضج و اگرچه خفى باشد پس آن زمانهء ابتدا است و از اول ظهور نضج تا آن‌كه نضج كامل گردد آن زمانهء صعود ست و از اين وقت تا ظهور نقصان مرض و خفت اعراض آن زمان انتها است و ما بعد اين وقت آن زمان انحطاط است و بيشتر آنچه به سوى آن اضطرار از معرفت اين ازمنه باشد آن زمانهء منتهى است خصوصاً در مرض حاد زيرا كه تقدير غذا به حسب آن مىباشد و بحران در آن حادث مىشود و بر مريض در آن خوف مىباشد و مريض بعد انتها نمىميرد مگر از علت ديگر بهر آن‌كه محال است كه آن را مرضى هلاك كند بعد از آن‌كه انتها كند و به انحطاط رسد و گاهى استدلال كرده مىشود بر ازمنه حمياتى كه آن را فترات باشد از نوائب آنها پس هرگاه نوبت از وقت خود تقدم نمايد و يا طول كند زياده بر آنچه سابق آن بوده و اعراض او قوىتر باشد دلالت بر تزيد نمايد و اضداد اين حالات دلالت بر انحطاط كند . و هرگاه نوائب و اعراض آنها متساوى باشد دلالت بر انتها كند و مرض طويل المدت طويل الاوقات قصير المدت قصير الاوقات مىباشد بهر آن‌كه در حمى ربع و بلغمى گاهى نوائب بسيار مستوى يافته مىشود و در غب خالص گاهى دلائل صعود در يك نوبت ظاهر مىشود پس دلائل انتها در نوبت دوم ظاهر يافته مىشود پس دلائل نضج و انحطاط در نوبت سوم ظاهر مىگردد و شناخته مىشود اوقات حمى مطبقه از تزيد اعراض آن و نقصان آن و ثبات آن بر حالت واحد زيرا كه آن را افترت نباشد و در آن اعتماد بر نضج و احوال او كرده مىشود و هر قدر كه مرض حادتر باشد حركت او سريع‌تر بود پس اوقات او تنگ‌تر گدد و در تعرف ازمنهء او به سوى ذكا و حدس قوى احتياج افتد و شناخت قصر مدت مرض و طول او از شدت اذيت و نكايت او و خفت آنها كرده مىشود زيرا كه ممكن نيست كه امراض شديد النكايت مزمن گردند بلكه يا به زودى هلاك كنند و يا قوت دافعه آن را به بحران دفع نمايد و گاهى مرض قليل النكايت و اذيت مىباشد و مع ذلك مدت او طول نكند مثل حمى يوم و در قصر زمان مرض مزاج و سن و بلد و فصل حار و تدبير ملطف و غذا قليل لطيف و بدن متخلخل كم فربه و كم لحم و فراخى رگها اعانت كند و اضداد اين اشيا معين بر طول زمانهء مرض باشد و شدت حرارت تب و قوت اعراض او و اطباق او دلالت بر قصر زمان او دارد و اضداد اين چيزها دلالت بر طول زمانهء او كند خصوصاً اگر در اينجا نضج نباشد و مبادرت نوائب به كثرت تزيد در اعراض و تقدم در ورود بر قصر مدت مرض دلالت دارد و بالضد آن